تبلیغات
کـــــــــــل کـــــــــــل GIRL & BOY - این داستان عین واقعیت است!
کـــــــــــل کـــــــــــل GIRL & BOY
این وبلاگ جهت تبادل اطلاعات ساخته شده است

این داستان عین واقعیت است!

این داستان عین واقعیت است وخودم شاهد ماجرا بودم،حتما بخونید...!

این داستان مربوط میشه به دوستم سامان سال88،آقاسامان گل در پی از دست دادن مغزخود!!عاشق یه دختر خانومی میشه که بقول خودش رویاهاش داشت واقعی میشد!!!
در پی تلاشهای زیاد موفق میشه مخ این دختر خانوم رو بزنه وباهاش دوست بشه(اینایی که میگم،چون مثل دوتا داداش بودیم خبردار میشدم)دوست که میشه،بدجور دلباخته هم  میشن وتقریبا میشن لیلی ومجنون!!
چندماهی میگذره که میبینن نه بابا قضیه جدی جدی،جدی شده!
میان بهم قول ازدواج میدن!همچین شده بود که نزدیکان اینارو مثل نامزد میدونستن،هردختری به پسره زنگ میزدمیگفت برو گم شو من نامزد دارم وهر پسری به دختره زنگ میزد متقابلا اونم همینطور جواب میداد!
این جریان دوستی لیلی ومجنون تا2سال ادامه داشت(یعنی تا اواسط سال90)تا اینکه دختر خانومه هوسه مسافرت به شمال به سرش میزنه!
دختر خانومه از این دوست ما خداحافظی میکنه ومیگه میدنم دوریمون سخته امانگران نباش عزیزم زودی برمیگردم پیشت...
دختر میره مسافرت ویه اتفاقایی میوفته واسش...
این اتفاقا بر میگرده به هوس بازی های بیخود که تمام رخ زیبای عشق رو نجس میکنه!!
دختر خانومه لب دریا با یه چشمک عاشق یه پسر مایه دار میشه،که پسره هم شماره میده ودرطول1ماهی که اون دختراونجا بودمخشو میزنه و میشه جایگزین آقا سامان...
تو شمال میرن باهم دور میزنن تا اینکه تویکی از ویلاهای شمال خانوم خانوما رو باآقا پسره درحال رابطه ی جنسی ومست مشروب میگیرن،که بلاجبارپسره دختره رو عقد میکنه!
سامی تایک ماه اول از اون خبر داشته،ویه ماه دوم که این اتفاق رخ میده دختره موقتا بازداشت میشه وخبری ازش نیست...
وقتی بعد2ماه برمیگرده سامی ازش میپرسه کجا بودی عزیزم من دلم خیلی شور میزد!!!؟؟
که دختر خانوم مجبور به تعریف کردن موبه موی قضایا میشه!!!
حرفا که تموم میشه زبون سامان بندمیاد وفقط میشینه وبه درودیوار ذل میزنه،که دکترا میگن دپرس شده شدید،وباید تحت درمان قرار بگیره وگرنه به احتمال80درصد روانی میشه...
اون حتی بامنی که مثل داداشش بودم وبهترین ونزدیکترین دوستش بودم یک کلمه حرف نزد!!هرچی التماس کردم هرچی اشک ریختم اما فقط اشکامو پاک میکرد وهی سر تکون میداد...
تا اینکه مجبورشدن خانوادش برای تحت درمان اون روبه تیمارستان تحویل دهند...
تا اینکه حالش کم کم رو به بهبودی میشه واز تیمارستان میاد بیرون،اما خیلی زجر کشیدخیلی!
بعد از گذشت8ماه از اون قضیه اما هنوز تیک عصبی داره!!!
آره دخترا اینجورند و نحوه آسیب زدنشون اینجوره،البته همشون نه،داریم که واقعا عشقاشون پاکه وتا ته هستن امانمونه هایی اینچنینیم دارین!!!
پس دخترای گل پسرای شاخ شمشاد،سعی کنین همچین بلاهایی سرجنس مخالفتون نیارید که یه عالمه نفرین پشتتونه...

نوشته شده به سختی توسط:میلاد...




 برچسب ها: میلاد جگر سوز شد،داستان سامی،دختروپسر نکنن این کارو،وفاداری اصل مهم عاشقیست،